مردی که تمام وجودش خدایی بود
به گزارش خبرنگار نوید شاهد، «جواد پازکی»، مردی که از یک خانواده ساده روستایی در اولین روز اسفند ماه سال ۱۳۶۲ در روستای کاجان دماوند به دنیا آمد؛ فرزند آخر خانواده بود و یک برادر و سه خواهر بزرگتر از خود داشت .از کودکی در کنار بازی و شیطنت های دوران بچگی به پدر در کارهای کشاورزی کمک می کرد، پدرش کارمند آموزش و پرورش و در کنار کار دولتی به کشاورزی هم مشغول بود. تمام دغدغه اش این بود تا ۵ فرزندش را با نان حلال بزرگ کند.
جواد دوران دبستان را در روستا گذراند و بعد به شهر رفت ، در هنرستان در رشته مکانیک تحصیل کرد و دیپلم خود را با موفقیت گرفت. او از همان دوران نوجوانی و جوانی به فعالیت های مذهبی علاقه داشت و عضو فعال بسیج شهر دماوند بود . سپس بدلیل علاقه ای که به نظام داشت و بعد از گذراندن دوره های سخت آموزشی در شهرهای اصفهان و مشهد وارد نیروی انتظامی شد و بعد از چند سال به عضویت در ستاد کل نیروهای مسلح در آمد و تا لحظه شهادت خدمت کرد.
سال ۱۳۸۹ به دختر عمویش رامینه پازکی اظهار علاقه کرد. خانواده عمو ساکن تهران بودند؛ عمویش هم بازنشسته نیروی هوایی ارتش بود و رامینه با سختی های این شغل کاملا آشنا بود.خودش میگوید : وقتی به خواستگاری ام آمد دانشجوی ارشد بودم و در رشته آموزش زبان انگلیسی درس می خواندم . اصلا فکرش را نمی کردم با یک نظامی ازدواج کنم ، با سختی ها ی شغل نظامی بواسطه شغل پدرم به خوبی آشنا بودم؛ اما سادگی، مردانگی، نجابت و ایمان جواد نگذاشت به او جواب منفی بدهم. واقعا دوستم داشت و همین برایم کافی بود. او مرد رویاهایم بود؛ همدیگر را عاشقانه دوست داشتیم و داریم.
ثمره این عشق پاک شد «محمد یاسین» که در زمان شهادت پدر تنها ۷ ساله است و چنان از بابا جوادش تعریف میکند که دل مادر را میلرزاند...
جواد نه اهل ادعا بلکه هر کاری میکرد از ته دل بود
رامینه پازکی همسر شهید می گوید: جواد با بقیه آدم های اطرافم فرق داشت ، مهربان، با گذشت، بی ادعا. قول داده بود درسش را بخواند و به قولش عمل کرد . مدرک فوق دیپلمش را در رشته روابط عمومی و سپس مدرک لیسانس را در رشته حقوق گرفت. آدم قدردانی بود، همیشه میگفت تو کمک کردی تا درس بخوانم و خودش مرا هم تشویق به ادامه تحصیل میکرد. بسیار حامی بود.عاشق نظم و همه وسایل و لباس هایش همیشه مرتب و متظم بود. به نظافت و بهداشت اهمیت میداد، به ورزش و مطالعه علاقه داشت و هر وقت فرصت میکرد ورزش می کرد یا کتاب می خواند. در رشته تکواندو و تیر اندازی حرفی برای گفتن داشت و چندین مقام آورده بود. مثل یک رفیق همراه، همدل و انتقاد پذیر بود.بسیار با ادب و به بزرگتر ها به ویژه پدر و مادرش احترام زیادی می گذاشت .سعی میکرد همیشه حال مادرش را بپرسد حتی با یک تلفن از احوالاتشان جویا می شد.اصلا اهل غیبت کردن نبود.از غیبت کردن و قضاوت دیگران بدش می آمد.
عقاید مذهبی اش را به دیگران تحمیل نمی کرد و به دیگران احترام میگذاشت. عاشق زیارت عاشورا بود. چنان با شور و حرارت می خواند که به دل مینشست.صبح های هر پنجشنبه در محل کارش مراسم زیارت عاشورا و جواد همیشه در آن مراسم زیارت عاشورا می خواند.
عاشق سفر بود و هر وقت فرصت میکرد ما را به سفر میبرد. اما بهترین سفر زندگی ام سفر کربلایی بود که با جواد رفتم. آن زمان خدا هنوز محمد یاسین را به ما هدیه نداده بود؛همیشه دلش میخواست سه نفری به سفر کربلا برویم که نشد...
همسر شهید ادامه می دهد: دستپخت مرا خیلی دوست داشت، همیشه غذاهایی که درست میکردم با ذوق میخورد. اما هیچگاه بنده شکم نبود. سر سفره غذا اول برای من و محمد یاسین غذا میکشید بعد برای خودش. اول صبر میکرد ما اولین لقمه را برداریم بعد برمیداشت. هیچگاه طلب چیزی از من نمیکرد حتی برای خوردن یک لیوان آب. خیلی عاشق من و محمد یاسین بود؛ با وجود شغل حساسی که داشت و کمتر در خانه حضور داشت اما همیشه برایمان وقت میگذاشت ، وقتی شب ها خسته از سر کار می آمد به محض باز شدن در محمد یاسین به آغوشش میپرید، او را روی شانه هایش می نشاند و دور تادور خانه را می دوید. صدای خنده شان خانه را پر میکرد. او خستگی ها و اضطراب های محیط کار را هیچگاه به خانه نمی آورد .

تعیین اولویت های زندگی برایش مهم بود
خانم پازکی ادامه میدهد: جواد همیشه به من میگفت: «ببین اولویت زندگی الان چیست. هر چه هست، آن را در صدر کارهایت انجام بده.» این جمله را آنقدر تکرار کرد که دیگر برایم تبدیل شد به یک قانون زندگی. یادم میآید یک بار خیلی استرس کارهای عقب افتاده داشتم، به من گفت: «نفس عمیق بکش. اولویت اول چیست؟ آن را انجام بده. بقیه به ترتیب.» این طوری به من یاد داد که درست زندگی کنم. به خاطر همین میگویم از او درس های زیادی یاد گرفت. خودش هم دقیقاً طبق همین قاعده زندگی میکرد. اولویت اولش برای او معلوم بود. اول خدا، بعد خانواده و خدمت به کشورش. هیچ وقت این ترتیب را به هم نمیزد.
مادرش هم همیشه میگفت: «اگر ده تا فرزند دیگر هم بیاورم، مثل جواد نمیشود.» این جمله را بارها از زبان مادرش شنیدم. نه از روی تعصب مادری بلکه میدانست جواد چیز دیگری است. راستش را بخواهید، خود من هم بعد از ازدواج با جواد، این را حس کردم. اگر میگفت کاری را میکند، حتماً انجام میداد. اگر قولی میداد، تا آخرش میایستاد. برای همین مادرش میگوید مثل جواد نمیشود. من هم امروز بعد از شهادتش، با قاطعیت میگویم: واقعاً مثل جواد کم است. او با این خصوصیات اخلاقی خاص زمینی نبود بلکه آسمانی شد.
دعایش مستجاب شد
همسر شهید در ادامه با حس دلتنگی که از فقدان همسرش دارد، میگوید: ماه های رمضان که می آمد من عاشق این بودم برای جواد سفره های سحری و افطاری بچینم، همیشه میگفت: ساده باش اما من دلم می خواست بهترین چیزها را برایش آماده کنم .آن روز آخر هم روزه بود؛ روز نهم اسفند ماه مصادف با روز دهم ماه رمضان . عجله داشت ، باید می رفت. سحری را که خوردیم رفتم در اتاق تا نماز و قرآن بخوانم. نمازش را که خواند آمد بالای سرم. من مشغول نماز بودم که رفت و منتظر نماند تا با او خداحافظی کنم. همیشه موقع خداحافظی برایش آیت الکرسی میخواندم و به سمتش فوت میکردم.این کار دلم را آرام میکرد.
آن روز، روز وفات حضرت خدیجه بود؛ صبح روز شنبه، دهم ماه رمضان. او رفت و چراغ خانه ام برای همیشه خاموش شد. اما عشقش و یادش و حضورش همیشه با من پابرجاست.
او عاشق ولایت و رهبری بود.از کارش و ماموریت هایش اصلا با من حرفی نمیزد. وقتی فهمیدم در کنار رهبر به شهادت رسیده به حالش غبطه خوردم . همیشه آرزوی شهادت داشت . یادم هست یکبار با هم به معراج شهدا رفتیم و جواد با حالت عجیبی بر بالای تابوت شهید گمنامی دعا میخواند و چیزی نوشت. آرام جلو رفتم و نوشته اش را خواندم. نوشته بود: دعا کن من هم مثل شما شهید شوم.
همیشه میگفت: خوش به حال شهدا، روزی رجعت خواهند کرد و در سپاه امام زمان ( عج) او را در جنگ با کفر یاری خواهند کرد. نمی دانم چرا ولی همیشه میدانستم یکروز قرار است شهید شود ، اما توقع نداشتم به این زودی ها باشد.جواد برای ما تا ابد زنده است و من حضورش را بیش از گذشته احساس میکنم از اینکه همسر او هستم و مادر تنها یادگارش محمد یاسین بر خودم میبالم و امیدوارم لیاقت آن را داشته باشم و برای ما هم دعا کند تا عاقبتمان به شهادت ختم شود.

در انتها از همسر شهید میخواهم جمله ای خطاب به شهید بگوید:
جوادم ، جواد جانم !
خوشا به سعادتت ،...واقعا شهادت لیاقت میخواهد و تو لیاقتش را داشتی ، اما قرارمان این نبود تنها بروی ....تو این بار هم از من پیشی گرفتی . تو همیشه برای من و محمد یاسین «بابا جواد» مهربان هستی . پس از آسمان هم دست پدری بر سر پسرمان بکش و هوایمان را داشته باش. دعا کن عاقبت ما هم ختم به شهادت شود و دعا کن روز قیامت در مقابلت رو سفید باشم.
خبرنگار: آرش سلیمی فر